امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

من و امیر علی و باباش

مشکلات من و هفته 31 بارداری

این روزها روزهای اوج گرمای تابستونه چند روز دیگه ماه رمضونه فقط خود خدا میدونه که هر روز یا علی میگم و از خونه میام بیرون هزار جور نذر و نیاز و ذکر میگم تا سلامت بگذره اون روزم و وقتی ساعت 3 بعد از ظهر میشه انگاری دنیا رو بهم دادن... پام که میرسه خونه انگاری از هفت خوان رستم گذشتم... سختم شده مادر جان این تابستونی این اوضاع من داره کم کم غیر قابل تحمل میشه...تازه گی ها تو هم دورت بگردم خیلی بزرگ شدی! پاهات تو پهلوی راستم زیر قفسه سینمه و نشستن پشت میز خیلی سختم شده خیلی هم اذیت میکنی انگاری تو دلم با یه آهنگ منظم درن کلنگ میزنن دیشب از ساعت 10:30 تا12 داشتی این کار رو میکردی بابا اشکم در اومده بود به باباییت گفتم نشسته بود داشت از کارهای تو...
24 تير 1391

با یاد تو میخوابم...

سلام عزیز دل مامان ... به سلامتی عروسی خاله ناهید هم گذشت و خاله رفت تهران که زندگیش رو شروع کنه... حالا مامانی یکم دل تنگیش رو میکنه ... قراره امروز مامانی و خاله سحر و دایی جون و بابایی برن رامسر... یادش بخیر پارسال و سال قبل ترش همه با هم رفتیم... امسال اما من که درگیر شمام... خاله اکرم که درگیر دو قلو هاش... خاله ناهید هم تازه رفته سر زندگیش... طفلی ها شدن فرزند کمتر زندگی بهتر!! بگذریم... بابایی دو شب پیش خوابتو دیده بود... صبح گفت اگه گفتی دیشب خواب چی دیدم؟! گفتم چی گفت خواب بچه جان رو دیدم... گفت خواب دیدم دنیا اومده یه بچه سفید تپل ولی چشهاش درشت نیست(آخه من از اونجایی که چشهای خودم خیلی درشته دوست ندارم به من بری اما همه میگن از ...
21 تير 1391

انتظار

آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه ای فقط با هر صدای بر میگردد! بلند میشود... به دور و برش نگاه میکند... به ساعت دستش... به راه روبه رو... نفس های عمیق میکشد... آدمی که منتظر است همیشه یک دلشوره عجیب دارد که برای دیگران قابل درک نیست... دیگران برایشان لحظه ها برق و باد است و برای آدم منتظر ثانیه ها قرن های طولانیست... آدمی که منتظر است همیشه کم طلاقت .. بی حوصله ... کج خلق.. گاهی هم عجیب دل تنگ است...آدمهای منتظر هم با هم فرق دارند... انتظار این روزهای من اما انگار فرق دارد با این انتظار ها..نشانه هایش ورم پاها و دستهایم... بر آمدی شکمم... این خط تیره ممتد روی بدنم ... بی خوابی هایم... حواسم انگار دیگر به اطراف نیست توی خودم می...
11 تير 1391

پسر خاله دو قلو ها

سلام پسر گلم ! عزیز مامان !! گفته بودم بهت دعا کنی برا خاله که نی نی دار بشن زودتر اما مامانی انگاری دعای شما خیلی خیلی زود میگیره! دیروز خاله جون رفته سونو گرافی و معلوم شده که دوتا نی نی داره ! الهی من قربونشون برم که هنوز اندازه یه لوبیا هستن ... خیلی خوشحالم مامانی تو هم دور و برت شلوغ میشه ها البته شش ماه از تو کوچیکترن شما نوه ارشد خانواده هستی قربون بزرگیت برم... قلب یکی از لوبیا های خاله هنوز تشکیل نشده بوده دعا کن هر دو تاشون سالم و سلامت باشن عسل مامان! دوستت دارم به اندازه ناگفته های دلم...
10 تير 1391

رویاهای بابای امیر علی

امروز پنج شنبه است 91/04/08 سه شنبه ظهر ساعت حدود 2 بود که بابایی زنگ زد محل کارم گفت اگر گفتی داشتم چیکار میکردم گفتم چیکار گفت داشتم این آهنگ عروسی رو گوش میکردم(لیلی و مجنون اومدن شیرین و فرهاد اومدن مثل دوتا دسته گل عروس و داماد اومدن...) گفت نامردیه همه اش رو برا عروس میخونه باید بگردیم برا دامادی پسرمون یه آهنگ قشنگ پیدا کنیم!!! خنده ام گرفت... بابایی پسر دنیا نیومده اش رو داماد هم کرده و داره برا شب دامادیش دنبال یه آهنگ قشنگ میگرده!!! بعد هم یه غصه بزرگ انگاری تو دلش باشه گفت : بچمون که داماد بشه ما خیلی غصه میخوریم نه؟! تنها میشیم دوباره! گفتم مگه الان تنها نیستیم تازه میشیم مثل الان... امیر علی بابایی خیلی دوستت داره... بابای خیل...
8 تير 1391

دلتنگی های مادرانه...

دلم این روزها عجیب برایت تنگ است، اینقدر با لگد هایت ذوق مرگم نکن... کوچولوی مامان تا وقتش نرسیده نه تو میتوانی بیرون بیایی و نه من میتوانم بیایم پیش تو... آرام باش جان مادر آرامتر!! این روزهای تنگ و تاریک تو ، این روزهای بیقراری من، این روزهای تنهایی تو ، این روزهای چشم انتظاری من ، این روزها... این روزها عزیز دل مادر تمام میشوند! دلم برای یک لحظه دیدارت دنیای آرزوست!
30 خرداد 1391

دعا....

دستهایم را که بالا  می برم برای خدا اول از هرچیز تو به یادم می آیی!! سجده که میکنم وقت نماز و زیر دلم تیر میکشد اشکم به خاطر توست که گوشه چشمم مینشیند!! این روزها جان مادر آب هم که میخورم برای خاطر تووست... دعای مادرانه ام این روزها دیدن سلامتیت و شنیدن اولین بار صدای کودکانه ات است... پروردگارا مخواه که نرسم به این آرزو!! نکن تقدیرم که این امتحان امتحان من نیست... برای این سختی های بزرگ هنوز خیلی کوچکم... سلامت باش جان مادر سلامت که این همه ناخوشی هارا برای خاطر همین است که به جان میخرم منی که خود روزی دردانه مادری بودم....
30 خرداد 1391

برای مادرم...

گاهی اگر تند شدم ببخش!! گاهی اگر تلخ شدم ببخش!!! گاهی اگر زدم و شکستم آن دل نازک مادرانه را ببخش!!! معصوم ترین مخلوق خدا بی ادعا ترین عاشق دنیا مادر!! این روزها که در بطن خود کودکی میرویانم بیشتر از پیش به تو و خودم فکر میکنم! چند ماهی نیست که نصفه و نیمه مادر شده ام اما انگار بار یک عمر به دوش میکشم... و تو هنوز هم چه مادرانه این روزها را با من می گذرانی!! چه ها به سرت آمد تا به سامانم رساندی؟!! چه شبهایی را صبح کردی و پلک بر هم نزدی؟!! چقدر ناسپاس بودم در برابر این همه !!! این روزهای سخت من همان روزهاییست که تو با من گذراندی و اینک تکرار مکررات و بازگشت همان روزهاست.. با این تفاوت که این بار من مادرم و کودکی در وجودم می روید که فردایش همین...
30 خرداد 1391

بی قراری هایم برای تو...

بیقرارم کرده اند این روزها و ساعتها و لحظه ها.. چقدر کند میگذرند. اصلا نه.. انگار نمیگذرند!! چشمم به این صفحه تقویم خشک شده.. یک هفته را که خط میزنم چقدر دلم قنج می رود...این روزها عجیب دلتنگم.. برای خاطر تو این روزها اشکهای زیادی میریزم فرشته دنیا ندیده من!! این روزها دنیایم برایم آخرتی شده است درد ناکتر از همیشه.... اما همه این سختی ها همه این درد ها می ارزد به روزی که مادر صدایم بزنند... برای خاطر این لقب عاشقانه این روزها را آُسان می گیرم جان مادر....،  دعا کن عزیزکم دعا کن!!! دعا کن این چشم انتظاری هایم عاقبتش شیرین باشد... نگذار خستگی های این نه ماه یک عمر به جانم بماند... دعا کن عزیز دل مادر این رورزها را به امید سلامتی تو شب میک...
30 خرداد 1391