وقتی فهمیدم مادر شده ام...
وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو عزیزکم درد دندانم را بغض کردم و قورتش دادم و تاب آوردم... نه مسکنی نه دکتری حتی نه خیال یک استامینوفن ساده!! وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو لوازم آرایشم را عطرم را کنار گذاشتم تا مبادا مبادا که به تو اسیبی برسد... وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو لباسهایم عوض شدند و هر روز شکمم بزرگ و بزرگتر شد و دیگر در راه رفتنم نبودم آن خانم با وقار و خوش پوش دیروز... وقتی فهمیدم مادر شده ام که شبها به خاطر تو تاسحر یک خواب کامل نکردم و هر بار برای اینکه مبادا برایت اتفاقی بیافتد بلند شدم نشستم و یک دهن قربان صدقه دست و پاهای کوچکت شدم و دوباره به پهلوی دیگر و باز خستگی و باز و باز تا خود صبح تکرار این عاش...
نویسنده :
مادر خانمی
13:42


