انتظار
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد هیچ نشانه ای فقط با هر صدای بر میگردد! بلند میشود... به دور و برش نگاه میکند... به ساعت دستش... به راه روبه رو... نفس های عمیق میکشد... آدمی که منتظر است همیشه یک دلشوره عجیب دارد که برای دیگران قابل درک نیست... دیگران برایشان لحظه ها برق و باد است و برای آدم منتظر ثانیه ها قرن های طولانیست... آدمی که منتظر است همیشه کم طلاقت .. بی حوصله ... کج خلق.. گاهی هم عجیب دل تنگ است...آدمهای منتظر هم با هم فرق دارند...
انتظار این روزهای من اما انگار فرق دارد با این انتظار ها..نشانه هایش ورم پاها و دستهایم... بر آمدی شکمم... این خط تیره ممتد روی بدنم ... بی خوابی هایم... حواسم انگار دیگر به اطراف نیست توی خودم میچرخم... گاهی حتی اطرافیان صدایم میزنند((هی تو ... معلو هست کجایی.... با توام نمی شنوی))... به ساعت نه نگاهم به صفحه های تقویم است به فصلهایی که از پیش رویم گذشتند به آنها که قرار است بییایند..(( آخر تابستون دنیا میاد... از عید باید بهش غذای کمکی بدم و بعد از عید برو سر کار دوباره... نمیدونم بزارمش پیش مامان یا مهد... از بعد از عید حتما به دندون می افته ... وای دندون در آوردنش میشه تو گرما.... خدا کنه اذیت نشه.... احتمالا تا آخر تابستون راه می افته باید براش کفش تابستونی بخرم...و..و..و..)) نگاهم به شکمم است نه راه رو به رو.. گاهی هم با خودم میخندم از تکان های عجیب و غریبی که هر روز تغییر میکنند...
انتظار هم واژه غریبی است یک جورهایی انگاری دل آدم را تنگ میکند شور می اندازد... وقتی توی مطب دکتر منتظری نوبتت بشود... وقتی جواب آزمایشت را میگیری و منتظری وقت دکتر برسد... وقتی بیبی چک را میگزاری و...
انتظار همیشه دلشوره دارد همیشه...
منتظرم... منتظر تولد دوباره خودم... منتظر تو!!!


انتظار
