رویاهای بابای امیر علی
امروز پنج شنبه است 91/04/08 سه شنبه ظهر ساعت حدود 2 بود که بابایی زنگ زد محل کارم گفت اگر گفتی داشتم چیکار میکردم گفتم چیکار گفت داشتم این آهنگ عروسی رو گوش میکردم(لیلی و مجنون اومدن شیرین و فرهاد اومدن مثل دوتا دسته گل عروس و داماد اومدن...) گفت نامردیه همه اش رو برا عروس میخونه باید بگردیم برا دامادی پسرمون یه آهنگ قشنگ پیدا کنیم!!! خنده ام گرفت... بابایی پسر دنیا نیومده اش رو داماد هم کرده و داره برا شب دامادیش دنبال یه آهنگ قشنگ میگرده!!! بعد هم یه غصه بزرگ انگاری تو دلش باشه گفت : بچمون که داماد بشه ما خیلی غصه میخوریم نه؟! تنها میشیم دوباره! گفتم مگه الان تنها نیستیم تازه میشیم مثل الان...
امیر علی بابایی خیلی دوستت داره... بابای خیلی خوبی داری... اینو الان نمیگم همه میدونن همیشه گفتم ... زندگی بابا و مامان اگرچه سخت شروع شد سخت گذشت سخت پیش میره اما همین که همدیگرو دوست دارن خیلی چیزها رو شیرین کرده... برا بابات خیلی دعا کن دلش خیلی پاکه... ساده است ... بی شیله پیله...گاهی نه بیشتر وقتها من اذیتش میکنم اما بیشتر وقتها هم دلم براش میسوزه... وقتی از ماشین پیاده میشه بره پایین و من پشت سرش نگاهش میکنم وقتی از تو مغازه باایما و اشاره ازم میپرسه اینو بخرم یا نه از دور که نگاهش میکنم دلم براش میسوزه... گریه ام میگیره... زندگی سخته مامانی سخته اما اگر یه رفیق یه همراه یه همسر خوب داشته باشی سختی ها شیرینه! روزهای سختی گذشته به مامان وبابا روزهایی که غیر خودشون هیچ کس نفهمید چه روزهایی بود... قدر بابات رو بدون عسل مامان بابات مرد مردهاست!!


رویاهای بابای امیر علی
