با یاد تو میخوابم...
سلام عزیز دل مامان ... به سلامتی عروسی خاله ناهید هم گذشت و خاله رفت تهران که زندگیش رو شروع کنه... حالا مامانی یکم دل تنگیش رو میکنه ... قراره امروز مامانی و خاله سحر و دایی جون و بابایی برن رامسر... یادش بخیر پارسال و سال قبل ترش همه با هم رفتیم... امسال اما من که درگیر شمام... خاله اکرم که درگیر دو قلو هاش... خاله ناهید هم تازه رفته سر زندگیش... طفلی ها شدن فرزند کمتر زندگی بهتر!! بگذریم... بابایی دو شب پیش خوابتو دیده بود... صبح گفت اگه گفتی دیشب خواب چی دیدم؟! گفتم چی گفت خواب بچه جان رو دیدم... گفت خواب دیدم دنیا اومده یه بچه سفید تپل ولی چشهاش درشت نیست(آخه من از اونجایی که چشهای خودم خیلی درشته دوست ندارم به من بری اما همه میگن از ...
نویسنده :
مادر خانمی
12:05


